وقت قرار اين دل بي تاب مي رسد
لب هاي پر عطش سينه زخم بود !
گويي بر اين گل پژمرده اب مي رسد
شب سايه هاي وحشت دل محو كرد
بر چشم هاي خسته ي من خواب مي رسد
زنگار دل ز اب روشن ديده رفت
موج نگاه خنده ي مهتاب مي رسد
با سنگ حسرت ار دل احساس ما شكست !
عشق و اميد و گرمي مهر شباب مي رسد
با سرو پر شكوه زمستان شكسته مانده ام
انديشه ي طلوع رخت با شتاب مي رسد .
ابر خوشبختي فضاي قلب ها را
گوهر احساس باريده است
شكوفه
شاخسار زندگي بر داد و حاصل
نور
جام دل را پر تكرار محبت بكنيم
زير پاي علف ساده دلي
چادر باور احساس زنيم .